هميشه با بدست آوردن اون کسي که دوستش داري نمي توني صاحبش بشي ، گاهي وقتا لازم هست که ازش بگذري تا بتوني صاحبش بشي ، همه ما با اراده به دنيا مي آييم با حيرت زندگي ميکنيم و با حسرت ميميريم اين است مفهوم زندگي کردن ، پس هرگز به خاطر غمهايت گريه مکن و مگذار اين زمين پست شنونده آواي غمگين دلت باشدافسوس...آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم و بعد...براي آنچه از دست رفته آه مي کشيم .... اگر مي دانستي چه قدر دوستت دارم هيچ گاه براي آمدنت باران را بهانه نمي کردي رنگين کمان من
يك پسر كوچك از مادرش پرسيد: چرا گريه مي كني؟ مادرش به او گفت : زيرا من يك زن هستم. پسر بچه گفت: من نمي فهمم! مادرش او را در آغوش گرفت و گفت : تو هيچگاه نخواهي فهميد. بعدها پسر كوچك از پدرش پرسيد : چرا مادر بي دليل گريه مي كند؟ پدرش تنها توانست به او بگويد : تمام زن ها براي هيچ چيز گريه مي كنند. پسر كوچك بزرگ شد و به يك مرد تبديل گشت ولي هنوز نمي دانست چرا زن ها بي دليل گريه مي كنند.
بالاخره سوالش را براي خداوند مطرح كرد و مطمئن بود كه خدا جواب را مي داند. .او از خدا پرسيد : خدايا چرا زن ها به آساني گريه مي كنند؟ خدا گفت: زماني كه زن را خلق كردم مي خواستم كه او موجود به خصوصي باشد. بنابراين شانه هاي او راآن قدر قوي آفريدم تا بار همه دنيا را به دوش بكشد
و همچنين شانه هايش آن قدر نرم باشد كه به بقيه آرامش بدهد. من به او يك نيروي دورني قوي دادم تا توانايي تحمل زايمان بچه هايش راداشته باشد. ووقتي آن ها بزرگ شدند توانايي تحمل بي اعتنايي آن ها را نيز داشت
به او عشقي داده ام كه در هر شرايطي بچه هايش را عاشقانه دوست داشته باشد حتي اگر آن ها به او آسيبي برسانند. به او توانايي دادم كه شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصيرات او بگذرد و هميشه تلاش كند تا جايي در قلب شوهرش داشته باشد. به او اين شعور را دادم كه درك كند يك شوهر خوب هرگز به همسرش آسيب نمي رساند اما گاهي اوقات توانايي همسر ش را آزمايش مي كند وبه او اين توانايي را دادم كه تمامي اين مشكلات را حل كرده و با وفاداري كامل در كنار شوهرش با قي بماند و در آخر به او اشك هايي دادم كه بريزد
اين اشك ها فقط مال اوست و تنها براي استفاده اوست در هر زماني كه به آن ها نياز داشته باشد. او به هيچ دليلي نياز ندارد تا توضيح دهد چرا اشك مي ريزد. خدا گفت : زيبايي يك زن در چشمانش نهفته است زيرا چشم هاي او دريچه روح اوست، ودر قلب او جايي كه عشق او به ديگران در آن قرار دارد.
كاش چون پاييز بودم ... كاش چون پاييز بودم كاش چون پاييز خاموش و ملال انگيز بودم برگهاي آرزوهايم يكايك زرد ميشد آفتاب ديدگانم سرد ميشد آسمان سينه ام پر درد مي شد ناگهان طوفان اندوهي به جانم چنگ ميزد اشكهايم همچو باران دامنم را رنگ مي زد وه ... چه زيبا بود اگر پاييز بودم وحشي و پر شور و رنگ آميز بودم
سرانجام شب یلدای این پاییز نگاه سرد من بر قاب عکست بود و لبخند قشنگت را هزاران بار بوسیدم و در چشمان زیبایت نگه کردم و با عکس خموشت گفت و گو کردم شنیدستم که عکست بارها می گفت: تورا من دوست می دارم!!!! و شاید هم خیال خوش خیالم بود نمی دانم! ولی ای کوه سرشار از غرورم عشق تو یلداترین فصل کتاب زندگانی بود تو را من دوست می دارم
سال نوتون مبارک امیدوارم سالی پر از خیرو برکت و سربلندی پیشرو داشته باشید. بالاخره بعد از مدتی طولانی فرصت کردم بیام و سری بهتون بزنم از اینکه تو این مدت بعضی از دوستان بهم سر میزدن خیلی خیلی سپاسگزارم و شرمنده از اینکه غیبت من طولاتی شد
اینم پست جدیدم امیدوارم بپسندید
با یه شکلات شروع شد
من یه شکلات گذاشتم تو دستش
اونم یه شکلات گذاشت تو دست من
من بچه بودم
اونم بچه بود
سرم رو بالا کردم
سرشو بالا کرد
دید که منو می شناسه
خندیدم
گفت دوستیم؟
گفتم دوسته دوست
گفت تا کجا؟
گفتم دوستی که تا نداره
گفت تا مرگ
حندیدم و گفتم من که گفتم تا نداره
گفت باشه تا پس از مرگ
گفتم نه نه نه نه تااااااااا نداره
گفت قبول تا ا ونجایی که همه آدما دوباره زنده میشن یعنی تا زندگی پس از مرگ بازم با هم دوستیم تا بهشت تا جهنم تا هر جا که باشه من و تو با هم دوستیم؟
خندیدم و گفتم تو براش تا هر جا که دلت می خواد یه تا بذار اصلاْ یه تا بکش از این سر دنیا تا اون دنیا اما من اصلاْ براش تا نمی ذارم
نگام کرد من نگاش کردم
باور نمی کرد
می دونستم اون می خواست حتماْ دوستیه ما تا داشته باشه. دوستیه بدون تا رو نمی فهمید
گفت بیا برای دوستیمون یه نشونه بذاریم
گفتم باشه تو بذار
گفت شکلات
هر بار که همدیگرو می بینیم یه شکلات مال تو یکی مال من باشه؟
گفتم باشه
هربار یه شکلات میذاشتم تو دوستش اونم یه شکلات تو دست من باز همدیگرو نگاه می کردیم یعنی که دوستیم .دوسته دوست
من تندی شکلاتمو باز می کردمو میذاشتم توی دهنم و تندوتند می مکیدم
می گفت شکمو. تو دوست شکموی منی و شکلاتشو می ذاشت تو یه صندوقچه کوچولوی قشنگ
می گفتم بخوررررررررررش
می گفت تموم میشه می خوام تموم نشه برای همیشه بمونه
صندوقش پر از شکلات شده بود هیچ کدومشو نمی خورد من همشو می خوردم
بهش گفتم اگه یه روزهمه شکلاتهاتو مورچه ها بخورن یا کرمها اونوقت چی کار می کنی؟
می گفت مواظبشون هستم می گفت میخوام همه شکلاتامو نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم
و من شکلاتامو می ذاشتم توی دهنم و می گفتم نه نه نه نه دوستی که تا نداره
۱سال
۲سال
۴سال
۷ سال
۱۰سال
۲۰سالش شده اون بزرگ شده منم بزرگ شدم
من همه شکلاتامو خوردم اون همه شکلاتاشو نگه داشته
اون امشب اومده تا خداحافظی کنه
می خواد بره
بره اون دور دورا
می گه میرم اما زود برمی گردم
من که میدونم میره و برنمی گرده
یادش رفت شکلات به من بده من که یادم نرفته یه شکلات گذاشتم کف دستش گفتم این برای خوردنت یه شکلاتم گذاشتم کف اون دستش
اینم آخرین شکلات برای صندوق کوچیکت
یادش رفته بود صندوقی داره برای شکلاتاش هر دوتا رو خورد
خندیدم می دونستم دوستیه من تا نداره می دونستم دوستیه اون تا داره مثل همیشه
خوب شد من همه شکلاتامو خوردم اما اون هیچ کدومو نخورده
حالا با یه صندوق پر از شکلاتای نخورده چی کار می کنه؟
بعد چند وقت باز اومدم بنویسم .دلم برا همه دوستای گلم و وبلاگم خیلی تنگ شده .امیدوارم شما منو فراموش نکرده باشد. یه مدتی در گیر مسائل کار ودرس بودم فرصت نمیکردم وبلاگمو اپ کنم ولی بلاخره امروز اومدمممممممممممممممممممدلم براتون تنگ شده بودددددد
دلم برات تنگ شده.....اما من...من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم... به فاصله ها فكر نميكنم ...... ميدوني چرا؟؟ آخه... جاي نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام كنم....رد احساست روي دلم جا مونده ... ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم...........چشماي بيقرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نيستي؟؟چطور بگم با من نيستي؟؟آره!خودت ميدوني....ميدوني كه هميشه با مني....ميدوني كه تو،توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي....آخه...تو،توي قلب مني...آره!تو قلب من....براي همينه كه هميشه با مني...براي همينه كه حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي...براي همينه كه ميتونم دوريت رو تحمل كنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه...هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم....ديگه نميتونم تحمل كنم...دستامو ميذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميكشم....دستامو كه بو ميكنم مست ميشم...مست از عطر ت. صداي مهربونت رو ميشنوم ...و آخر همهء اينها...به يه چيز ميرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه...اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم....اونوقت ديگه تنها نيستم حالا من اين تنهايي رو خيلي خيلي دوسش دارم.. به اين تنهايي دل بستم...حالا ميدونم كه اين تنهايي خالي نيست...پر از ياد عشقه.. پر از اشكهاي گرم عاشقونه ...